قبرستان است!
چند قدم آنطرفتر فروغ آرمیده است!شلوغترین سنگ قبر این اطراف؛کسی سراغ ملک الشعرای بهار نمیرود!
همه اینجا جمع شدهاند،حلقه دارند دور فروغ.شعرخوانی ادامه دارد،کسی شعری فمنیستی میخواند،کسی غزل،دیگری رباعی و دوبیتی،بعد فروغ میخوانند بالای سر فرخزاد!
عکاسی میکنند،گپ میزنند،کافهای است دور سنگ قبری در نقطهای دور از هایوهوی شهری تهران؛ظهیرالدوله!
لبهای سرخ شدهی دختری،آنچنان همرنگاند با گوشوارهها و لاکش که بیاختیار یاد بیپروایی فروغ را در پشت نگاهش میخوانم!
کسی با گیتارش آمده است،چندی که با صدای نامفهومی با سازش زمزمه میکند،ممنوعش میکنند از زدن؛شعر مولانای ناتمامش را اما تمام میکند،دست خالی...
من غلام قمرم،غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
باد میآید،اما آرامشی چنگ میزند به تار و پودت که انگار دردها تمام شده است،در این دیار خاموشان و مردهها رنجهاشان را پس پشتشان گذاشتهاند و رفتهاند و تو اینک در آرامش پس از مرگشان سهیمی!
سایهبازی اینجا،همدستی باد،روح جامدت را با خودش آب میکند!
بلم بشو میشود باز!از گوشهای صدای قمرالملوک وزیری میآید و در سوی دیگر صدای خسرو شکیبایی،کسی نوایی گذاشته که شعرش از رهی است و دود بیوقفهی سیگار...
و هیچ نمیتوانی صدای دکلمهی نامفهوم شکیبایی را از میان این همه تشخیص بدهی،تنها موسیقی پسزمینه است که بلند بلند همه را نشانه میرود!بعد در میانهی همهمهی نشستگان بر خاک فروغ،باز صدای قمرالملوک وزیری بلند میشود...
و من نشسته بر خاک ایرج میرزا به دنبال ذرهای آفتاب برای گرم شدن میگردم که چشمم میخورد به یکی از بیتهای شعر روی سنگ:
گرچه امروز به خاکم ماواست
چشم من باز به دنبال شماست
و خوبتر این است که لازم نیست بنشینی اینجا و احساست را زورکی با کسی قسمت کنی!
و این پیرمرد و پیرزنهایی که یک جور قدمتی ناتمام را دنبال خودشان یدک میکشند و آدم احساس میکند همعصراند با فروغ یا تهماندهایاند از قاجار یا تهتوی شازده احتجابمانندی...
ببین!دنیا چه بُر خورده است تا این آدمها همینجا باشند،در کنار هم زیرخاک،تا شاید استخوانهای پوسیدهی تمامشدهشان درهم گره بخورد یا شاید روح دیگری از میانشان حلول کرده باشد...
یا شاید نشستهاند،تاب میخورند در این باد و شاید فروغ کنار من نشسته است،سیگاری میان دو انگشتش،دودش را به باد میدهد و آرام زمزمه میکند:
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
من از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی ـ برای من
ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...
نظرات ()