كلاغ كوچيكه

ندانسته های یک کلاغ از اجتماع نابسامان آدمیان روی زمین

 
هيچی۱۲
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٤
 
بازگشت...نزديک است.بازگشت درست مثل يک کابوس می مونه!کابوسی که آرامش را ازت می گيره!زندگيت را تحت شعاع قرار می ده و تو می مونی و  افکاری که زندگيت را به هم می ريزن....
شهريه دانشگاه آزاد افزايش پيدا کرده...می دونين جالب اينه که ما فقط می گيم چرا اينکار را کردن؟اما هيچ عکس العملی نشون نمی ديم...دقيقاً مساله همين جاست!اگه به عنوان اعتراض يه ترم،فقط يه ترم دانشجوها دانشگاه را تحريم کنن،همه چيز يه تکونی می خوره...يه ترم کسی دانشگاه نره،يا کسی اسمش را دانشگاه آزاد ننويسه و يا ديگه فوقش اينه که وقتی می رن دانشگاه هيچ کمکی به هيچ قسمتی نکنن...مثلاً از بوفه خريد نکنن و يا سلف غذا نخورن...آره!می دونم همه می گن نمی شه،اما اگه بخواهيم همه چيز اتفاق می افته...
يادم نمی آد کی بود اما تو دانشگاه ما يکبار بچه ها به عنوان اعتراض به غذای بد سلف،همه رفتند غذا گرفتند و آوردن جلوی سلف خالی کردند...هيچ کس حرفی نزد؛همين!و وضعيت غذا از فردا بهتر شد.البته بوده دفعاتی هم که کسی تره هم برامون خرد نکردند...مثلاً موقعی که چادر را تو دانشگاه ما اجباری کردند؛اون بار اعتراض به جايی نرسيد،اما خداييش تقصر بچه ها بود چون وضعيت پوشش خيلی بد بود،و حتی خيلی ها هم راضی بودن چون می گفتند حالا که چادر اجباری شده هر چی بخواهيم می تونيم بپوشيم و کسی هم نمی تونه حرفی بزنه چون چادر سرمون کرديم!!!
متاسفانه اين طرز تفکر غلط بارها و بارها بلاهايی سرمون آورده که هيچ وقت نتونستيم جبرانش کنيم....
چند بار تو دانشگاه ما سعی کردند پسرها مجبور کنن که پيراهن ها آستين بلند بپوشن،اما فردای همون روز هيچ پسری اين کار را نمی کرد و خوب مگه به چند نفر می تونن گير بدن؟؟؟
الان موضوع ماشين های پژو GLX هم مثل همين قضيه است.وقتی ايران خودرو حاضر نيست قبول کنه و کسی هم حاضر به پاسخگويی نيست،خوب مردم برای يه مدت خريدشون را از ايران خودرو کم کنند....
می دونم که اينها همش فقط در حد حرفه!!!متاسفانه ما هميشه منتظر کسی ديگه هستيم تا حرف بزنه...
اين همه دليل کافيه که مطمئن باشم هر چی سر مردم ما می آد نتيجه ی حماقت های خودشونه!!!
رييس جمهور هم رفت سازمان ملل.متن سخنرانی جالبی داشت.هيئت آمريکا وقتی دکتر احمدی نژاد سخنرانی می کرد؛با اجازه ی بزرگترش رفته بود گل بچينه....شايد دليلش خبر پايين بوده...
شاهکار بوش! - نت خصوصی بوش به رایس در جلسه سازمان ملل: باید برم دستشویی! زیرنویس رسمی عکس که توسط Reuters نوشته شده خواندنیست.
سرويس جديد گوگل، جستجو بر روي وبلاگها
 
.:شاد باشين:.
 کلاغ کوچيکه

 
comment نظرات ()
 
 
من عصبانی ام!
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٤
 
خوب!برگشتم!می شه گفت تقريباً بی فايده!دانشگاه ما قبول نکرد؛باور می کنيد که تو کشور ما تقريباً هيچ کس مسئوليتی را که داره درست انجام نمی ده؟!و چه دلايلی برای اين کار نکردن ها می تراشن که بيا و ببين!به نظرتون اگه يه آدم مشکلی براش پيدا بشه که مجبور بشه فوری يه ترم مهمان بشه شهر خودش،هيچ قانونی را پشت سرش نداره که ازش حمايت کنه،چون دير اقدام کردی...آخه مسئله دقيقاً همين جاست!تو قبلاً مشکلی نداشتی که بخوای مهمان بشی اما الان به دليلی بايد برگردی و کنار خانواده باشی...اما جواب مسئول به تو اينه:دير اقدام کردی،اگه مشکل داری اين ترم را مرخصی تحصيلی بگير...هيچ کاری نمی تونيم بکنيم...و در آخر اگه از سازمان مرکزی نامه بگيری اون موقع ما قبول می کنيم!!!يه سوال؟تو سازمان مرکزی دقيقاً آدم هايی هستند مثل شما؛اونها هم از کار کردن برای يه نفر که مشکل داره تفره می رن!!!پس صورت سوال از اول بايد نوشته بشه....کی به کار تو بايد رسيدگی کنه؟به اين می گن توجه به ملت و درست کردن کار مراجعه کننده!!!اين همون توجهی است که همه ی مسئولين مملکتی ازش دم می زنن...من که معنيش را فهميدم!!!تو ايران فقط بايد پارتی داشته باشی که کارت درست بشه...به خدا!اگه قبول ندارين ديگه....حتماً تو ايران زندگی نمی کنين....
خوب،امروز يه مطلب خوندم که کم مونده بود آتيش بگيرم،مطلب را يه گزارشگر انگليسی در مورد نمايشگاه امپراتوری فراموش شده نوشته،گاردین: ایران باستان، امپراتوري شرارت اين دقيقاً يه توهين علنی است اون هم بدون پاسخ از طرف ايران و ايرانی ها!!!اون موقع که ايرانی ها در اوج تمدن و پيشرفت بودند،انگلو ساکسن ها از ترس همديگر بر روی درخت ها می خوابيدند...حالا چطور اين انگليسی های به اصطلاح متمدن(تمدن دزد) به خودشون جرات می دن که اين چرنديات را در مورد تمدن ۲۵۰۰ ساله ی ايرانی ها بنويسن...اين توهينی است که نبايد بی جواب بمونه...چطور وحشيگری های اروپايی ها و اسکندر در فتح تخت جمشيد را از ياد بردند؟!فقط اميدوارم ااين حرفها بی جواب نمونه...
فعلاً که مهمان داريم و حسابی خوش می گذره چون دختر عموم،مژده،هم اومده و با هم حسابی شيطونی می کنيم...
...شادباشين...
 
 
کلاغ کوچيکه

 
comment نظرات ()
 
 
در راهروهای دانشگاه
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٤
 
سلام  اين چند روزه از اين ده به اون ده...قراره يه خبرايی بشه...شايد مهمانی بگيرم برای ده نزديکتر.بيام پيش خانواده.گر چه اصلاً برام مهم نيست،اما تو اين دو سالی که دور بودم زياد چيز ياد گرفتم...خيلی،الان هم بهتره ديگه برگردم.خوابگاه به درد آدم هايی مثل من نمی خوره.خوابگاه خودش پر از حرف و حديثه...تو دانشگاه کافی بود کسی بفهمه که خوابگاهی هستی که منم بودم،سيل سوال روی سرت می باريد که چه خبره خوابگاه شما...خوابگاه هميشه پر از مسائل رنگارنگه...آخريش هم خودکشی بود که هيچ کس نگذاشت صداش در بياد!خودکشی مشکوک به قتل...فکر کن!در چند قدمی تو...و تو؟؟؟
هيچ کس تو اين دنيا هيچ مسئوليتی را قبول نمی کنه...
الان دوست دارم برگردم،چون دليلی برای موندن ندارم.
اين طرف قبول کردن،فقط مونده موافقت دانشگاه خودم را بگيرم.برای اينجا خيلی برنامه ها توی سرم دارم که اگه مهمانيم درست بشه يه تکونی به اينجا می دم...
نمره های ترم تابستانی هم اومد...بهتره نگم،اما اصلاً خوب نشد.
برای چند روز آينده هم بايد برم ده همسايه،بعد برم ده خودمون برای گرفتن موافقت...
امروز هم خبری از اخبار پخش شد،مبنی بر تسهيل انتقال دانشجويان بومی،به خصوص دانشجويان دختر...اما برای سال آينده...حالا ببينيم چی می شه کرد...
فردا می خوام برم سينما،شب هم می خوام برم رصد،البته اگه جور بشه...
فعلاً همين!
شاد باشين.
 
 
کلاغ کوچيکه

 
comment نظرات ()
 
 
اتخاب واحد
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٤
 
امروز رفته بوديم ده انتخاب واحد،صبح رفتيم و الان هم اينجام....
روز جالبی نبود،اصلاً...شايد خيلی هم مزخرف بود.۱۱ واحد بيشتر نتونستم بردارم و نمره های ترم تابستانی هم نيومده بود تا بتونم درست واحد بردارم.بنابراين رفتنم با نرفتنم هيچ تفاوتی نمی کرد....
فقط خستگی بود....
بچه ها را هم ديدم،اما خوب اصلاً برام مهم نبود.شايد فقط يه کم دلم براشون تنگ شده بود،اما چيزی نبود که اصلاً بشه گفت خيلی زياد يا جزيی از وجود داشتن...
الان خسته ام.خيلی خسته،حتی بيشتر از يه سفر کوچيکی که رفتم و برگشتم....آدم ها گاهی از چيزهايی خسته می شن که خودشون هم نمی تونن برای خودشون تعريفش کنن!
آه!يه آه از ته دل...حس بدی دارم...خيلی بد.دلم برای ميترا تنگ شده،خيلی...شايد فردا با وجود قدغن شدن ديدنش،برم ببينمش...
کاش می شد رفت يه جايی که آدم نباشه...از آدم ها خيلی خسته ام...خيلی...خيلی...خيلی....
نمی دونم چرا دنيا اينجوريه؟؟؟چرا آدم ها اينقدر علامت سوال هستن؟چرا؟....
ديگه برم...برم به اين فکر کنم که شايد دلم می خواد انصراف بدم و دانشگاه نرم...دانشگاه اصلاً اونی نيست که فکر می کنيم،دانشگاه جای همه چيز هست جز درس خوندن...و همين طور رشته ای که آدم دلش بخواد بخونه،نه رشته ای که نه سرش را می دونی و نه تهش را...
حرفی نيست!اما به عمری که داره ميره و ما حتی نمی دونيم فردا را چه خواهيم کرد و به کجا می خواهيم برسيم....
يه پيشنهاد...هر کسی که می آد و وبلاگ من را می خونه و می خواد بگه من خيلی منفی گرا هستم،لطف کنه و ديگه اين وبلاگ را نخونه...چون من فقط اينجا را دارم که حرفهام را بنويسم،پس شما نخونيدش...
 
 
کلاغ کوچيکه

 
comment نظرات ()
 
 
سالاد فصل
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٤
 
ديشب،بالاخره تونستم برم سينما،از اول تابستان تا حالا يه فيلم هم نديده بودم.دلم کلی برای سينما رفتن لک زده بود.رفتيم فيلم سالاد فصل به کارگردانی فريدون جيرانی...هی همچين بدک نبود،اما بازم قصه ی تکراريی بود به يه روايت ديگه...ليلا حاتمی که هميشه عالی بازی می کنه.يه جاهايی از فيلم هم طبق معمول سانسور شده بود که خيلی واضح بود.
سالاد فصل با طعم هميشگی بدبختی و بيچارگی.مثل هميشه آدم های فقيری که ارادی يا غير ارادی بازيچه ی آدم های پولدار می شن تا اونها را به هدف هاشون برسونن و بعد مثل يه آشغال پرت می شن تو سطل زباله...
راستش آخر فيلم يه جورايی گنگ بود،من فقط ديدم که پرستار(مهرانگيز) شليک می کنه،ليلا تير می خوره،حميد(محمدرضا شريفی نيا) می ره طرف مهرانگيز....و بعد صحنه ی آخر ليلا که لنگان لنگان داره راه می ره....حالاکجا می ره و بقيه چی می شن و چی به چيه را نفهميدم...اما فهميدم خيلی خنگم،چون نتونستم بفهمم که بالاخره کی را به جرم قتل می گيرن؟احتمالاً هم را به جرم همدستی دستگير می کنن!!!
بعد اينکه ديروز،همه گرفتارند اثر کريستين بوبن را دوباره خوندم...اما مثل هميشه همه گرفتارند و چيزهايی را که بايد ببينند را نمی بينند!
فردا بايد برم ده،اتنخاب واحد دارم،اما هنوز بليط نگرفتم...اصلاً حس ندارم که برم.کاش می شد انصراف بدم،برم پی بيکاريم...
الان دارم پيامبر جبران خليل جبران را می خونم،کلی هم بايد کتاب نجوم قورت بدم،چون اينجوری که بوش می آد،قراره يه آشی برام بپزن...سعی می کنم زير بار نرم چون اصلاً حوصله ی مسئوليت ندارم.ترم پيش به جای درس خوندن همش تو اين انجمن و اون انجمن و فلان مراسم و خلاصه...هر کاری می کرديم غير از درس خوندن.درس ها همش پاس شدن اما چه نمره هايی...کم مونده ترم بعد هم مشروط بشم که پرونده ی افتخاراتم تکميل بشه...
من ديگه بايد برم يه کم آت و آشغالام را جمع و جور کنم.
شاد باشين...
 
 
کلاغ کوچيکه

 
comment نظرات ()
 
 
عامه بودن
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤
 
سلام اولين خبری که امروز ديدم تعطيل شدن خبرچين،خبرگزاری وبلاگ شهر بود.
می دونيد چيه؟بعضی وقتها آدم هيچ جور نمی دونه که چی بايد بنويسه.تو نه خبرنگاری،نه نويسنده،نه متفکر،منتقد،روشنفکر و نه هيچ آدمی که بدونی چه خبره!؟معنی آدم های عامه!اينجا معنی خودش را نشون می ده...گرچه از اين لغت واقعاً متنفرم و هيچ وقت دوست ندارم فکر کنم که من هم بايد يکی مثل همه باشم،اما حتی تو دنيای مجازی هم مجال برای حرف زدن در مورد يه سری مسائل نيست.چون تقريباً آدم های عامه که جامعه را می سازن،در مورد همه چيز نظر می دن،اما نظرشون فقط در حد همون نظر دادنِ و فراتر از اون هم نمی ره...مثل تموم چيزهايی که تو اين دنيا وجود داره...تو فقط حق نفس کشيدن داری.همه چيز را ديگران تعيين می کنن.سياست،حقوق،طرز فکر کردن و حتی لباس پوشيدن را هم ديگران بر آدم های يه جامعه تحميل می کنن.حالا اين ديگران کی هستند؟همون آدم هايی هستند که خودشون را به هر وسيله ای از همه جدا کردند،البته خودشون هيچ وقت اين حرف را نمی زنن که ما از ديگران جدا هستيم،چون در غير اين صورت صدای همه در می آد که چرا شما با ما فرق دارين؟
حتماً الان فکر می کنين،چيزی خورده تو سرم،اما اصلاً اينطور نيست.
الان من هم صدام در اومده ولی خوب از اون صداهايی که فقط تو همين چهارديواری محبوس می مونه و کسی هم براش تره خرد نمی کنه.ما هيچ کدوم مهم نيستيم.شايد فقط موقعِ انتخابات مهم بشيم،که البته اون موقع هم کسی که قراره رای بياره رای خواهد آورد و باز هم ما هيچ هستيم!!!
ای بابا!اين زندگی است!به قول آدم هايی که اصلاً بودن و نبودن براشون فرقی نمی کنه...نمی دونن برای چی زنده هستند...و اين فقط سياستمدار ها هستند که تمام تصميم گيری ها را می کنن...بقيه فقط عروسک های اين خيمه شب بازی هستيم...می آيم روی صحنه،بازی گردان حرکات ما را انجام می ده و ما فقط تکون می خوريم...بعد مدت بازی که تمام شد،از صحنه خارج می شيم و بودن و نبودنت را همه از ياد می برن....
ديگه بسه فکر کنم...ديگه به اين خوشی های زندگی عادت کردم!گوشم پرِ از حرفهايی که همش تکراريه...چرا همه مثل هم حرف می زنن؟همه کارهای هم را تکرار می کنن...
به قول حافظ: شکر به صبر دهد عاقبت ولی    بد عهدی زمانه زمانم نمی دهد     
به هر کی برسی از اين زمانه می ناله!اما خود ماييم که اين زمانه را می سازيم و خود ما هستيم که باعث تموم بدعهدی ها و ناکامی هاييم...
....شاد باشين....
 
کلاغ کوچيکه 
 

 
comment نظرات ()
 
 
يه کم نفس کشيدن...
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٤
 
سلام تعطيلات ما هم از امروز به طور رسمی افتتاح شد.خبر خاصی ندارم.بايد برم دنبال کارهای ناتمام و نصفه نيمه که از اول تابستون چشم انتظار من هستند...بيچاره ها منتظر چه آدمِ بی خيالی هستند.
۱۴ ام اتنخاب واحد دارم و بايد برم،نمره های امتحان هايی را همه که خيلی مفتضحانه دادم تو هفته ی آينده می آد،يا هر ۲ تاش را می افتم يا جفتشون پاس می شن...
سايت هفتان را نمی دونم ديدين يا نه،اما يه سايتِ که در مورد بيشتر اخبار ادبی و هنريِ...آغاز به کار هفتان و فلسفه ی شروع اين سايت را از زبان خود آقای شکراللهی بخونيد بهتره. و اگه شما هم دوست دارين عضو بشين و خبرهای دست اول را در زمينه های گفته شده لينک بذارين.
خبر بعد اينه که قراره در سالروز اولين وبلاگ فارسی جشن تولدی برای وبلاگ های فارسی بگيرن.اولين وبلاگ فارسی متعلق به سلمان حریری است و بعديش هم حسين درخشان.اين جشن روز ۱۶ شهريور برگزار می شه چون ۱۶ شهريور ۱۳۸۰ (۷ سپتامبر ۲۰۰۱)همون روز تاريخی برای تولد اولين وبلاگ فارسی است.يه مطلب طنز هم در اين مورد هست از سعيد.
خبر بعدی مربوط به انتخاب رييس سازمان ملی جوانان است.راستش ما که هيچی از اين سازمان ملی جوانان نديديم،جز حرفهايی که می زنن.خوب شايد هم کار می کنن،اما چون ما تهران نيستيم که ببينيم،خوب اينجوری می شه که ما در مورد يه سازمان به اين نتيجه می رسيم....
فعلاً خبر ديگه ای ندارم...اونهايی هم که دارم به درد نمی خوره.
برام دعا کنيد...دارم همه ی دوستام را از دست می دم.گاهی فکر می کنم خوش به حال آدم هايی که هيچ دوستی ندارن.چرا ما آدم ها وقتی بزرگ می شيم ،فکر می کنيم که،خوب!من بزرگ شدم،حالا وقتشه که ديگران را له کنم،اينجوری هم می فهمن که منم جزو آدم بزرگ هام...
کاش هيچ وقت بزرگ نمی شديم،دنيای آدم بزرگ ها خيلی کثيفه.پر از دروغ و نيرنگ و رياکاريه...
الان نمی خوام به هيچی فکر کنم...می خوام اگه بشه برم مسافرت و يه کم نفس بکشم...
اين را همين الان ديدم،عکس هايی از سایتهای ايران،منظورم همون انرژی اتميِ...
شاد باشين...
 
 
کلاغ کوچيکه

 
comment نظرات ()
 
 
هيچی۱۱
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٤
 
سلام
اول که می خواستم این پست را بنويسم خيلی خوشحال بودم،چون بالاخره ترم تابستونی با هر بدبختی بود تموم  شد و امروز آخرين امتحان را دادم...گرچه امتحان ها خيلی خوب نبود،ولی هر چی بود تموم شد و من يک ماه فرصت دارم که کارهايی را که از اول تابستون نتونستم را انجام بدم.
اما...
اما امروز اتفاق مسخره ای افتاد که تموم خوشيِ امروزم را خراب کرد.بماند که چی شد،اما گاهی فکر می کنم مردها بی شعورترين آدم هايی هستند که خدا آفريده...به خصوص اونهايی که همه چيز را با هم قاطی می کنن...کسی که هنوز شعور درک مسائل کوچيک را نداره،چطور ازدواج می کنه؟و بعد ديگران را با مسائل خانوادگيش قاطی می کنه...
خيلی ناراحتم،يه مرد باعث شد با کلی جرو بحث بين دو تا خانواده،دو تا دوست را از هم جدا کنن...به خاطر اينکه يه احمقِ و اونقدر نمی فهمه که...آره!به قول دوستی فقط می تونه تا نوک بينی اش را ببينه...
.
.
.
يه چيز را هيچ وقت فراموش نکنيد!هيچ وقت به کسی که نمی شناسين تهمت نزنين و هيچ وقت دل کسی را نشکنين،چون دل خودتون تکه تکه می شه...
حالا بازم برين دنبال اون زندگی خودتون...
 
گزارش تصويري،حضور مقامات در ترحيم زواره‌ای
تصاوير بامزه از جوانترین پليسهای دنیا
نظر فقهي آيت‌الله خامنه‌اي درباره فتوا دادن زنان
شهر بی شهردار تهران بالاخره شهردار پيدا کرد.شهردار شدن «دهقان» قطعي شد
يه سری فلاش پيدا کردم،از سايت هادی تونر.کارهای هادی زائری مقدم.خيلی جالبن.حتماً ببينين.
اين يکی هم  'ماشين نوشته ها': زبان مخفی رانندگان يه مقاله در مورد نوشته های پشت ماشين هاست...
 
 
کلاغ کوچيکه

 
comment نظرات ()
 
 
هيچی۱۰
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٤
 
سلام...من خوبم.خوب خوب.خيالتون راحت باشه...
اين مدت حرفی نداشتم که بنويسم...شايد من اينجابه قول خيلی ها فقط نق می زنم...
امروز بالاخره کابينه ی احمدی نژاد،بدون ۴ وزير آموزش و پرورش،تعاون،رفاه و نفت آغاز به کار کرد...
۵ ام و ۷ ام دوتا پايانترم دارم که هيچی نخوندم و حوصله ی درس خوندن را هم ندارم...ای خدا کی می شه اين ترم تابستونه ی مزخرف تموم بشه و من فقط يه مسافرت کوچيک برم و دلم خنک بشه...
تازه بعدش هم بايد برم انتخاب واحد...
وای!فقط تموم بشه...من از خوشحالی می ميرم...
اصلاً حوصله ی نوشتن ندارم.در اولين فرصت که حوصله داشتم می شينم مفصل چرند پرند تحويلتون می دم...
فعلاً خوش باشيد و شاد...
 
کلاغ کوچيکه 
 

 

 

 


 
comment نظرات ()