كلاغ كوچيكه

ندانسته های یک کلاغ از اجتماع نابسامان آدمیان روی زمین

 
سايه ی شب...
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٢
 
ماه در پرده ی شب نقش ها می ريزد
دمی از شب که گذشت،
شبح مرده ی مهتاب به من می خندد.
يک نفر ديگر نيست،
يک نفر می گريد،
يک نفر می خندد....
يکی از دور به من می گويد:
شب مهتاب من اندود غم است
و سپس می گريد؛
و به همراهيش انگار منم می گريم....
ولی انگار کسی غم من را نشنيد،
هيچ کس همراه من افسوس نخورد
در غم غربت اين سايه ی دوست....
و من می انديشم
 به چه اندازه درونم تنهاست....
 
کلاغ کوچک

 
comment نظرات ()
 
 
هدفتون از زندگی چيه؟
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ۱۳۸٢
 
زندگی،هميشه يعنی نفس کشيدن....چه کنم؟هيچ وقت معنی ديگه ای برام نداشته،جز اينکه به زور وادار شدن به بودن....از اين زندگی فقط يه اسم تکراری می شنويم و اينکه همه می خواهند زندگی کنند،نفس بکشند،وجود داشته باشند،دوست داشته بشوند،کلی کاره ديگه که دليل انجامشان را نمی دانند و دست آخر بميرند....
چقدر زندگی جالبه!!!هه،آمدن،نفس کشيدن،آلوده شدن،غيرآدم شدن و مردن....خيلی ساده.من اصلا نمی فهمم....
حالا هرکس يه حرفی می زنه؛يکی می گه به زور آمديم،به زور هم بايد زندگی کنيم....
يکی می گه آمديم امتحان بشيم و بريم و احیانا توشه برداريم برای سفر....
يه سری که می گن:زندگی اصلا هدف نداره(منظورم همون کمونيست هاست که اصلا من کاری باهاشون ندارم)....
از همه ی اينها بگذريم،چون من مطمئن هستم ما برای يه کاری آمديم؛و مشکل درست همين جا شروع می شه...بهم بگين....
فکر می کنيد برای چی آمدين؟برای چی آفريده شدين؟هدفتون توی زندگی چيه؟و در نهايت می خواهيد به چی برسين؟؟؟
 
کلاغ کوچک
 
 
 

 
comment نظرات ()
 
 
يه زندگی پر از...
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٢
 
يه حسرتزده توی غربت،يه رهگذر توی خلوت،يه آدم کمرشکسته از حسرت،يه آدم پولدار پر از قدرت....
يه ديوونه پشت ميله ها،يه مجنون توی قفس،يه دربند در آرزوی فرار،يه ابله بدون آرزوی فرار....
يه گلوی بی فرياد،يه سر بی آرزو،يه مغز بدون انديشه،يه انديشه بدون آزادی....
يه چشم بدون اشک،يه سينه بدون قلب،يه قلب بدون تپش،يه دل بدون عشق،يه شاعر بدون شعر،يه شعر بدون استعاره....
يه زندان بدون زندانی،يه بند بدون اسير،يه قفس بدون پرنده،يه فراری بدون تعقيب....
يه اسب پر از شيهه....
 
آرامش را دعوت کن به کلبه ی بی حاصلی،غروب را تماشا کن،در ساحل بی کسی و فرياد کن در در اندوه بی باوری....غروب های تکراری...کاش مردم لحظه ای بينديشند....
 
کلاغ کوچک

 
comment نظرات ()
 
 
گم شدن...
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳۸٢
 
می خوام يه چند وقت برم از همه چيز دور بشم.گم بشم.اصلا از دست خودم خسته شدم....برای کسی اهميت نداره که آدم ها خودشون از خودشون بدشون می آد...جز وقتی که خودشون به همين فکر می رسن....آره من از خودم بدم می آد...با تمام وجود....اما نمی خوام کسی را نابود کنم،برای چی تو تباهی خودم کس ديگه ای را شريک کنم.
آدم ها بعضی روزها به اين نتيجه می رسن که زندگی ارزش نداره...اما برای من خيلی وقته ديگه هيچی ارزش نداره؛نه دنيا،نه هيچ چيز ديگه....فقط دلم می خواد از همه دور بشم...دور دور... يه جايی تو اون دوردست ها گم بشم.جايی که آدم بتونه به خودش فکر کنه،به تموم اشتباهاتش،به تموم گناهاش....به اين که چرا برای هر اشتباهی يه مقصر می سازه و برای هر گناهش يه بهانه....همه همين طوريم....
اما من می خوام فقط خودم مسئول اشتباهاتم باشم.چرا تعارف کنم،آره من گناهکارم....من نمی دونم برای چی اومدم!؟من از حرفهای تکراری اطرافيانم خسته شدم.آخه يه نفر تو اين دنيا نيست که بدونه اصلا چيه؟کيه؟کجاست؟برای چی اومده؟نهايتش چيه؟؟؟
باشه،همه می ميريم؛بعدش يه عده می رن جهنم و يه سری هم می رن بهشت...اما....اصلا من نمی خوام.من چرا بايد تابع اين قانون باشم؟؟؟
هميشه اين آدم بزرگها يه حرف می زنن،باشه،اين اتفاق بايد بيفته،اما همين،فقط همين؟؟؟يعنی يه عمر زندگی می کنيم،بعد می ميريم بعد....
بابا بس کنيد،تو رو خدا يه حرف تازه بزنيد،يه دليل درست برام بياريد؛من تا حالا از هيچ کدوم از اين دليل ها قانع نشدم....
برای کی اهميت داره؟؟؟بايد خودم را گم کنم،بايد چشمام را ببندم و در گوشهام را بگيرم....اما نه؛من نمی تونم اين کارها را بکنم.
اصلا بهتره برم.برم يه جای دور.يه جا که تنها باشم.يه جا که خودم باشم،نه حرفهای ديگران....شايد يه روز منم مثل بقيه خودم را جای احمق ها فرض کنم؛اما تا اون روز من به ناکجا می رم....به يه جای دور،جايی که گم بشم،جايی که خود واقعيم باشم....
 
کلاغ کوچک 

 
comment نظرات ()
 
 
باد با همنفسي...
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۸٢
 
چشمام را خواب گرفته،خميازه پشت خميازه،اما حسش نيست،انگار جرأت خوابيدن را ازم گرفتن....
پايیــــــــــــــــــــز،با سوز سرماش،با برگهای زرد و شکسته اش،با بارون های عاشقانه اش،با همراهی باد و آهنگِ خش خش،رفتن مسافرها و کوچيدن پرنده های مهاجر....آره!پايیــــــز با تموم اين ها از راه رسيده و آروم توی پوست و استخوان زمين ريشه ميکند....
دوباره يه پاييز،يه عالمه خاطره،يه عالمه احساس،به عالمه تنهايی،يه عالمه بغض،يه عالمه اشک،يه عالمه حرف ناگفته،يه عالمه غصه....
چقدر احساس خوبيه که پاييز با همنفسی آمده....
اما،اما افسوس که يه پاييز به عمرمون اضافه شد و يه کوله بار گناه به پرونده مون....
حالا کم کم شب های بلند سال،که هيچ وقت فرقشون را با شبهای عادی نفهميدم،از راه می رسند و امسال را بدون خيلی از عزيزانمون که ديگه کنارمون نيستند،ادامه می دهيم....
واقعا زندگی،رسم خوشايندی است؟؟؟ 
 
کلاغ کوچک  

 
comment نظرات ()
 
 
سکوت در غربت
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸٢
 
من سفير کويرم.من زندانی خاکم.زندگی جريان دارد.فريادها بی جوابند.مردمان عادی....
زندگی هر روز قربانی می گيرد و روز ميعاد هرگز فرا نمی رسد.ابديت آنقدر دور شده است که چشمانم نمی بيندش و باران ستاره ی آسمان،زير انبوهی از ابرهای سياه به خواب رفته اند....
سکوت شب جريان دارد.آسمان کوير هم گاهی دلش می گيرد و شبش سياه تر از روزگار مردمان می شود.
روز،سايه ی پرواز هواپيماها،پرنده های خيال را زير خود می پوشاند و عابرانِ سر به هوا،از کنار سر به زيرترين غريبانه ها می گذرند و غريب ترين مسافر،در ديار غربت بی جواب می ماند.
نگاه پرطنينش،تنها سفير قلبش ،گه گاهی در سکوت چرخ می زند،اما پنجره های قلبهای اين مردم هنوز بسته است و پرده هاشان کشيده....
من نيز روزی پرواز خواهم کرد،در ميان عام ترين احساس اين انسانهای نامطمئن....به آنها نمی توان اطمينان داشت....
چقدر ساده و بی صدا از کنار هم عبور می کنند و چه ناراضيانی در قلب خود سکوت می کنند....
چه عشق های دروغين در نگاه و وجودشان جان گرفته،بی رنگ تر از خاطرات عالم کودکی....
کنارشان نشستم،و به چه می انديشند؟؟؟
چه فکرهای ابلهانه ی بزرگنمايی و چه خودخواهی در وجودشان چنگ زده.بی وفاتر از دنيا به آدميان....
همچون کرم به دور خود  پيله ای می تنند،به کوچکی و تنگی دلهاشان و در غروب آفتاب عالمتاب،محبت ناچيز را دريغ می دارند....
به چه يکديگر را متهم می کنند و به راحتی تهمت ها نثار هم می سازند و يکديگر را محکوم،به مجازات می رسانند....باز هم قلب هايی تهی!!!
چه فرصت هايی برای اين ثروت های تمام ناشدنی نهاده اند،جايگاه اندوه.
با اشکِ ديدگانت،خود را رها کن از بندِ اين انسانهای خاکی فناپذير....
ما خود را وقف فناناپذيری می کنيم ولی وقف آينده نخواهيم شد....
درهای بسته را به روی خود باز می کنيم،گر چه اينها درها را يک به يک می بندند و قفل بر سرشان می کوبند....
ما دارنده ی روان جاودانيم....
 
کلاغ کوچک 

 
comment نظرات ()
 
 
پاييز
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳۸٢
 
اولين آفتاب پاييز امروز همه جا را روشن کرد.درست مثل پاييز زرين و درخشنده....
اما امروز هم يه روز عادی بود برای تمام افرادی که مدرسه را تمام کردن؛فقط يادآور خاطرات شيرين ۱۲ سال اول مهر است که واقعا لحظات شيرينی بوده...اما هميشه يه حسرت وجود دارد و آن اينکه چقدر اون دوران خوب زود تموم شد....
حالا تموم بچه ها و همکلاسی ها بزرگ شدن و هر کس رفته دنبال زندگی و سرنوشتش...و شايد گه گاهی تو خيابون همديگه را ببينيم و يه احوالپرسی شيطنت سالهای رفته را دوباره زنده می کنه....
اما بعضی از دوستان آدم تا آخر عمر براش می مونن،اوليش همه ی درس هايی است که در مدرسه ياد گرفته و بعد چند تا از همکلاسی ها که ممکنه اونها هم بمونن و کلی عکس دسته جمعی....
دلم برای مدرسه تنگ شده....
حرفهای اول مهر ۸۰،سال آخر مدرسه رفتنم را هرگز فراموش نمی کنم:حکايت روز اول از سال آخر،حکايت غريبی است.عزيز و شايد فراموش ناشدنی.همیشه حس شب قبل از مدرسه يادگاری است برای تمام شاگردان مدرسه،و برای ما سال آخری ها چيزی که ديگر تکرار نخواهد شد.اين پايان آغاز راه ديگری است....
 
هفته ی دفاع مقدس هم از ديروز شروع شد.برای ما که با جنگ زندگی را شروع کرديم همش خاطره است....شبهای بمباران،آژير خطر،پناهگاه،شهيدايی که بعد از هر عمليات می آوردن،آزادی اسيران و....
اما يه اصل هست که نبايد فراموش کنيم و اون اينکه يادمون نره چه انسانهايی رفتند تا ما امروز اينجا باشيم و نفس بکشيم؛چه خونهايی که ريخته شدتا ما زنده بمونيم....
اين را هرگز فراموش نکنيد....
 
در پايان مبعث پيامبر را هم به تمام دوستان عزيزم تبريک ميگويم.
 
کلاغ کوچک

 
comment نظرات ()