كلاغ كوچيكه

ندانسته های یک کلاغ از اجتماع نابسامان آدمیان روی زمین

 
پاره خط،خطی است که دو سر آن بسته باشد!
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
 

چقدر دلم برای بودن های بی تفاوتم تنگ شده است!

مثل دیواری لخت!بدون حتی کاغذ دیواری!پر از خط خطی های کودکانه ی دور...

همه چیزهای این دنیا مثل سایه شده است و من شده ام روح سرگردان زندگی سایه ای!

می نشینم توی اتوبوس!

آهنگی توی گوشم می خواند،کتابم را درمی آورم،ورق می زنم،می رسم به آخرین صفحه ای که خوانده بودم!سرم را فرو می برم توی کتاب!

از جلوی کافه که رد می شود،سرم را بالا می آورم،چراغ های روشنش را می بینم،یاد تو می افتم که شاید تنها گوشه ای دنج نشسته ای یا باز داری با خودت فلسفه های بی خود این زندگی را مرور می کنی...اما دوری!خیلی دور...

باز سرم را فرو می برم توی کتاب،از رودخانه ای که رودخانه نبودنش عادت شده است می گذرد...خیره می شوم به نورهای منعکس شده در آب...

وسط سایه ها!

زندگی مثل همین رفت و برگشت می ماند!

فقط جاها عوض می شود و ترتیب شان...

روزی چند بار این مسیر را می روی که سایه ات هم پس و پیش می شود!

همه چیز سر جای خودش است!

رودخانه،کافه،آدم ها،راننده های اتوبوس،خط اتوبوس،بلیط ها،آدم ها،آدم ها،آدم ها...

و من!

درست روی همان صندلی...کتاب،آهنگ!

رفت و برگشت!

بلیط دو سره روی یک پاره خط!

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بی دل!
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
 

دادمش به سمساری!
نه؛ما که سمساری نداریم نزدیکی مان!

نمی دانم،همان طرف ها،همان حدودها یا شاید سمساری نماد دادن خرده ریزهای اضافی است...

یعنی این هم خرده ریز بود؟!

 


 
comment نظرات ()
 
 
احتمال
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
 

دلتنگی می آورد!

شده سکه ای که می اندازی اش هوا!

رو می آید؛

چرا که از هر دو طرف یکی است!


 
comment نظرات ()
 
 
دور از سکوت!
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
 

نمی دانم!

اما خوب می فهمم که هیچ فرقی برایم ندارد!

یاد گرفتم از دور نگاهشان کنم،بی آنکه فراتر بروم!

همین جا خوب است!

شما که داد می کشید من صدایتان را می شنوم!
اما فقط می شنوم!

کسی انتظاری بیش از این از من ندارد!


 
comment نظرات ()
 
 
انگیزه!
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
 

گفتم که فکر نمی کنم!

همه ی تصمیم ها با تو!

اما...

دلم می خواهد بگریزم!


 
comment نظرات ()
 
 
تصمیم
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

گفت دارم می روم!

همیشه اینطور حرف نمی زد!می گفت،نه،من همین جا کلی کار دارم...

منتظر بود نتیجه ها بیاید!

بهترین جای ممکن!همان جایی که همه آرزویش را دارند!

گفت،نمی روم!

گفت،دیگر حس خوشبختی ندارم!می روم!

...

و می رود!

همانطور که بقیه رفتند،همان سال اول...

سال بعد و همچنان...

 


 
comment نظرات ()
 
 
انتظار روزهای...
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
 

می فهمی روی هوا بودن یعنی چه؟!

نه!نه حتی روی هوا بودن!یک جایی بین زمین و هوا بودن خیلی بدتر است!

و من آنجام!

و همینطور نخ بادکنک زندگیم را که به سر سوزنی بند است از این طرف به آن طرف می کشند!

تو برای من نرو بالای منبر،من خودم همه ی روضه ها را از برم!

بعد همه هی همه ی حرف ها را از اول تکرار می کنند...و من گوش می دهم،نگاهشان می کنم و می گویم،باشد،بگذار ببینم چه می شود!

اما هیچ وقت هیچی نمی شود...

همه ی زندگی بادکنکی همینطور بالا می رود تا برسد به همان جایی که بترکد!

تنها انتظار این روزها رسیدن زمان ترکیدن است!


 
comment نظرات ()
 
 
تفکرات!
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸
 

از اولش هم حفظش نبودم،فقط تکرارش می کردم!اما تمام شد!همان دو سه هفته پیش...به همان سادگی که شروع شد...

بعد باز برگشتم سر خانه ی اول،اما نه مثل همیشه که چیزی را فراموش می کنم،خیلی عادی تر،انگار که ساعتم را فراموش کرده ام؛نه مثل بار اول،که از شدت ناراحتی دائم مچ دستم را بالا می آوردم و نگاه می کردم و می دیدم که نیست!

و هر بار که از پس بهتر بودن برنمی آیم،ادا در می آورم می گویم خودم نخواسته ام،یا بی خیال می شوم،پاهایم را دراز می کنم و در صندلی فرو می روم و فراموش می کنم کجا بودم...

همیشه بی خیالی هایم که دروغین بود بیشتر عذابم می داد تا ترس از شکست و بهترین نبودن...

خوش به حال همه ی آن بی خیال هایی که واقعا بی خیالند!

همیشه آتوپیاها،دور دستند و دور از دسترس و سراب وار...

بودن شائبه ذهن نارس ماست،آنگاه که به زیستواره ی زندگی خویش می نگریم!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شوخی
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
 

آدم ها خرند یا خریت جزئی از آدم بودن است؟!

آدم ها هیچ نمی فهمند،حتی اگر در چشمانشان هم زل بزنی و بهشان بگویی که دوستشان داری هم به تو می خندند!

انگار برایشان ماجرای خنده داری را تعریف می کنی!اینقدر می خندند که تو هم باور کنی خنده دار است!

و می خندی!بهشان،به خودت،به دوست داشتن،به دوست داشته شدن!

...

روزهای پرخنده ایست!

 


 
comment نظرات ()
 
 
هذیان1
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
 

کجا بودیم؟!

یادم نمی آید!

نگاه که کردم هوا روشن شده بود و من گیج خواب...

ترک های دیوار دهن کجی می کردند به من!

آمده بود حالم را بپرسد یا حالم را بگیرد؟که چی بشود؟!

همین طور هی دست هایم را در دو جهت مخالف هم عمودی می بردم بالا و پایین و کش و قوس!

صدای ویولن گاهی خیلی غم انگیز است!

وقتی که این همه آدم را بشناسی،بعد هر روز ببینی یکی شان رفته،حتی بدون خداحافظی!فقط رفته و گوشی اش هم خاموش...

تو دلواپس هیچ چیز نباش!من که خوب می دانم دلم برای هیچ کسی تنگ نمی شود،روزمرگی ام را ادامه می دهم!

من نمی توانم دیگر در صورت آدم هایی نگاه کنم که چشمانشان وق زده روی صورتم مانده!

و نه تو می فهمی و نه هیچ کس دیگر که چقدر منتظر شدم تا اتفاقی بیفتد که نمی افتد و آخر سر هم یک روز باید تمام شماره ها را از گوشی ام پاک کنم،چون همه شان رفته اند!

چقدر قشنگ می خندی،هر بار که در دلت می گویی چقدر احمق است!و بعد می خندی و نمی فهمی که می فهمم به چه می خندی!

 


 
comment نظرات ()