كلاغ كوچيكه

ندانسته های یک کلاغ از اجتماع نابسامان آدمیان روی زمین

 
کافه ظهیرالدوله،کنار فروغ
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
 


قبرستان است!

چند قدم آن‌طرف‌تر فروغ آرمیده است!شلوغ‌ترین سنگ قبر این اطراف؛کسی سراغ ملک الشعرای بهار نمی‌رود! 

همه اینجا جمع شده‌اند،حلقه دارند دور فروغ.شعرخوانی ادامه دارد،کسی شعری فمنیستی می‌خواند،کسی غزل،دیگری رباعی و دوبیتی،بعد فروغ می‌خوانند بالای سر فرخ‌زاد! 

عکاسی می‌کنند،گپ می‌زنند،کافه‌ای است دور سنگ قبری در نقطه‌ای دور از های‌و‌هوی شهری تهران؛ظهیرالدوله!

لب‌های سرخ شده‌ی دختری،آنچنان هم‌رنگ‌اند با گوشواره‌ها و لاکش که بی‌اختیار یاد بی‌پروایی فروغ را در پشت نگاهش می‌خوانم!

کسی با گیتارش آمده است،چندی که با صدای نامفهومی با سازش زمزمه می‌کند،ممنوعش می‌کنند از زدن؛شعر مولانای ناتمامش را اما تمام می‌کند،دست خالی...

من غلام قمرم،غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

باد می‌آید،اما آرامشی چنگ می‌زند به تار و پودت که انگار دردها تمام شده است،در این دیار خاموشان و مرده‌ها رنج‌هاشان را پس پشت‌شان گذاشته‌اند و رفته‌اند و تو اینک در آرامش پس از مرگشان سهیمی!

سایه‌بازی اینجا،همدستی باد،روح جامدت را با خودش آب می‌کند!

بلم بشو می‌شود باز!از گوشه‌ای صدای قمرالملوک وزیری می‌آید و در سوی دیگر صدای خسرو شکیبایی،کسی نوایی گذاشته که شعرش از رهی است و دود بی‌وقفه‌ی سیگار...

و هیچ نمی‌توانی صدای دکلمه‌ی نامفهوم شکیبایی را از میان این همه تشخیص بدهی،تنها موسیقی پس‌زمینه است که بلند بلند همه را نشانه می‌رود!بعد در میانه‌ی همهمه‌ی نشستگان بر خاک فروغ،باز صدای قمرالملوک وزیری بلند می‌شود...

و من نشسته بر خاک ایرج میرزا به دنبال ذره‌ای آفتاب برای گرم شدن می‌گردم که چشمم می‌خورد به یکی از بیت‌های شعر روی سنگ:

گرچه امروز به خاکم ماواست

چشم من باز به دنبال شماست

و خوب‌تر این است که لازم نیست بنشینی اینجا و احساست را زورکی با کسی قسمت کنی!

و این پیرمرد و پیرزن‌هایی که یک جور قدمتی ناتمام را دنبال خودشان یدک می‌کشند و آدم احساس می‌کند هم‌عصراند با فروغ یا ته‌مانده‌ای‌اند از قاجار یا ته‌توی شازده احتجاب‌مانندی...

ببین!دنیا چه بُر خورده است تا این آدم‌ها همین‌جا باشند،در کنار هم زیرخاک،تا شاید استخوان‌های پوسیده‌ی تمام‌شده‌شان درهم گره بخورد یا شاید روح دیگری از میان‌شان حلول کرده باشد...

یا شاید نشسته‌اند،تاب می‌خورند در این باد و شاید فروغ کنار من نشسته است،سیگاری میان دو انگشتش،دودش را به باد می‌دهد و آرام زمزمه می‌کند:

من از نهایت شب حرف می‌زنم

من از نهایت تاریکی

من از نهایت شب حرف می‌زنم

اگر به خانه من آمدی ـ برای من

ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...


 
comment نظرات ()
 
 
جایی برای پاک ماندن
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

بعضی آدم‌ها مال بعضی زمان ـ مکان‌ها نیستند!

مانده‌اند لای این درز اشتباه! که دست و پا بزنند برای هم‌نوعان بی‌خیالشان و له شوند و کسی برایشان تره هم خرد نکند! که شاید وقتی دیگر اوضاع بهتر شود، آن زمان که جسد پوسیده‌شان توی گور هم حتی نمانده باشد!

اما اوضاع... اوضاع هیچ‌وقت بهتر نمی‌شود!

هر روز خون است که زمین را در جایی از این کره‌ی خاکی رنگین می‌کند! هر روز قرار است جیب یک آدم پولدار پر پول‌تر شود و سیاست‌های همان آدم‌ها که قدرت دستشان است اجرا شود!

دنیا جای خوبی نیست برای پاک ماندن!


 
comment نظرات ()
 
 
غم نامه ی یک آدم اجتماعی بی دغدغه ی زندگی کننده در حال حاضر
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
 

...
صبح بیدار می شوم!

دست و صورتم را می شویم!

صبحانه خورده نخورده لباس می پوشم!

راه می افتم!

می دوم!

می دوم!

می دوم!

سوار اتوبوس می شم!

پیاده می شوم!

می دوم!

می دوم!

می دوم!

کار می کنم!

کاری که شاید از گذشته دوستش می داشتم!

تا دیروقت!

می دوم!

می دوم!

می دوم!

تمام که شد،سوار اتوبوس می شوم!

می دوم!

می روم به خانه!

...

هیچ اتفاقی بین این سه نقطه ها نمی افتد!

شب شده است!

می خوابم!

حتی خواب هایم آنچنان دوان دوانند که نه آمدنشان را می فهمم نه رفتنشان را!

***

من زنده ام!

نفس می کشم!

....

فکر می کنم زندگی می کنم!

اما...

فکر نمی کنم!

نمی اندیشم!

من زنده ام!

اما...

زندگی نمی کنم!

...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
از رنجی که می بریم
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
 

از میان احمقانه ها یک چیزهایی بیشتر دهن کجی می کنند به آدم.

جای من خوب است،اما نسل خوشبختی نیستیم ما...همه اش دلهره داریم از کم آمدن ها،از نداشتن و محروم شدن ها...

دست خودمان نیست،همه چیز برای ما یک جوری قحط بوده است؛از قحطی شیرخشک تا قحطی محبت و دوست.

گله نمی شود کرد از کسی،چه کسی جز خودمان این بلاها را سرمان می آورد؟

وقتی آورده شدیم اینجا،کسی ازمان نپرسید می خواهید کجا باشید؟وسط جنگ و آشوب بود و خون.

اما چه کسی دریغ می کند از ما دوستی هامان را،جز خودمان؟

جز همین نسل شاکی و بهانه جوی خودمان؟

ما به خودمان هم رحم نکردیم وقتی دیگران ما را سر می بریدند!

و این رنجش بیش از این هاست...

ما با دست هایی از جنس خودمان غرق می شویم!

 


 
comment نظرات ()
 
 
یک روزی پس از چند سالگی
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

یک روز نگاه می کنی،می بینی دیگر ٢٣ سالت نیست...
حالا این همه می گذرد...
ما یک روز نگران ١٨ساله شدنمان بودیم،نگران گواهی نامه گرفتن و حرف های صد تا یک غاز بعد از ١٨ ساله شدن!
گذشت آن روزها و حتی گواهینامه هم نگرفتیم!
فقط یک چیز می خواستیم آن روزها،آرزوی بزرگ شدن...

زندگی هامان را غلاف کرده ایم!
از ١٨ گذشت،از ٢٠،از ٢١،از ٢۵ هم رد کردیم...
کجای کارمان غلط بود!؟
نمی دانم هنوز!


 
comment نظرات ()
 
 
هدیه سال نو!!!
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩
 

چه فایده دارد؟!

فراموش کرده ای!

دو قبر برایمان باقی گذاشتی؛درست همین روزهای آخر سال پیش!

اما...جز تسلیت و چند قطره اشک،کسی حرفی برای گفتن نداشت!

و کسی مجالی برای شنیدن!

من بادمجان بم نیستم که آفت نداشته باشم!

من فقط دو تا گوش می خواستم که به او بگویم،من می ترسم!

از مردن های مدام!از نبود شدن آدم ها!از دلیل نداشتن ها!

از مردن خودم!

آنوقت تنها جواب...

نه!من بادمجان بم نیستم!

 


 
comment نظرات ()
 
 
دور بیهوده ی وجودت!
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸
 
هر روز از حرف اول شروع می کنی...
یا از شماره ی اول...
از هر چه که شروع می کنی...
باز فردا هم از همان جا شروع می شود!
یا شاید تو آلزایمر گرفته ای...
که یادت می رود روزی چند بار در گوشت خواندم،
نگاه کن!
جاده به دو راهی می رسد!
مسیرت را حداقل خودت انتخاب کن!
من نمی توانم ادای آدم بزرگ ها را برایت در بیاورم!
اما چه فایده؟!
ترسوها،هیچ وقت شجاع نمی شوند!
...
یا شاید تو آلزایمر گرفته باشی...
یا شاید...

 
comment نظرات ()
 
 
تمدن هایکویسم!
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
 

همین یک خط نوشتن هم گاهی از من برنمی آید...

این روزها حتی ابراز عشق ها را هم،در کمتر از یک خط جا می کنند!

البته اگر عشقی مانده باشد!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
 

دروغ های قشنگ خیلی سمی ترند تا آدم های جنایتکار!

خوب یادت بماند!


 
comment نظرات ()
 
 
4 گزینه ی زندگی!
نویسنده : کلاغ کوچیکه - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
 

تا چند ساعت دیگر دارم می روم کنکور بدهم!

استرس لغت خنده داری است برای توصیف این زمان ها...شاید حداقل برای من!

امروز  که شمردم،٩ بار تا حالا رفته ام سر جلسه ی کنکور!و امروز دفعه ی ١٠ام!

۴بارش را قبول شدم،اما یکیش را رفتم،۴سال ماندم شهری که زندگی ام را شاید زیرو رو کرد...یا شاید هم به باد داد!

چه فرقی می کند!؟

نشستن چند ساعت سر یک جلسه ی امتحان که برای بعضی ها می شود،سرنوشت...یا تقدیر...یا همچین چیزی!

یا شاید برای همه ما سرنوشت باشد،در کشوری که جز درس خواندن،پیدا کردن کار،مهاجرت یا ازدواج راه دیگری نیست،باید بهترین راه را پیدا کرد!

پیدا کردن کار این روزها ... حرفش را بهتر است نزنم!

ازدواج هم که راهش پیداست...

درس خواندن همان گزینه ی مناسب می شود برای خیلی ها که شاید آن ته ته هایش کورسویی از مهاجرت امیدی می دهدت که راهی برای گریز از جایی است که برای بودن باید جنسیتت را،نگاهت را،حرف هایت را...و خیلی چیزهایت را عوض کنی تا بشود کمی نفس کشید...

احساس من نه استرس شب کنکور است،نه آن احساس های شب های امتحان بچه مدرسه ای ها یا شب های امتحان خوابگاه!

احساس من چیزی است که همش مثل پتک می کوبد توی سرم،که اگر قبول نشوی می خواهی چه کنی؟کجا بروی؟کجا بمانی؟!

همه اش سوال است لامصب که دارد دلم را آشوب می کند!

من پیه دانشگاه رفتن را قبلا به تنم مالیده ام،چیز خوشایندی نبود...اما کجا دارم بروم جز همان جا؟!

گزینه ی هیچ کدام گزینه ی پنجم من است!


 
comment نظرات ()